دل من مونده پیشت،گرچه پاهام مسافره

نمی دونم چرا ولی خسته شدم از اینجا..

شایدم می ترسم پیدا شم!

شایدم نمی تونم راحت حرفمو بزنم..!

دلم یه جای جدید می خواد اما نه آدمای جدید

همچنین یه تنوع خوشگل :)

و یه سری امکانات بیشتر البته

یه جای باکلاس تر

شیک تر...

جایی که بتونم سبک نوشتنم رو یه کم عوض کنم و یه کم خودمو بالاتر ببرم.

البته یکی از دلیل هایی که اینجا رو دوست ندارم اینه که

وحید هیچ وقت حتی یه پست هم اینجا نذاشت

که دلم به اینجا خوش باشه. پس می رم یه جا که خودم باشم! "خود ِ خودم"

جایی که هیچ وقت منتظر نباشم واسه خوشحال کردنم یه پست داره از وحید

                                                                     حتی به اندازه ی "دوبیت شعر"


واسه همیناهم می خوام باهاتون خداحافظی کنم.

یعنی گلدونه میخواد خدافظی کنه.

حرف خاصی هم ندارم که الان بخوام بزنم چون فیل.م اون بنده خدا رو دیدم که ما.شین

سه بار از روش رد شده و حسابی الان قاطی کردم!

حتی یادم رفته که دیشب چقد بهم برخورد وقتی فهمیدم وحید خوابش برده!!

یادم رفته دیشب خوابم نمی برد تا ساعت سه بیدار بودم و داشتم فکر می کردم...



پ.ن. رفتنم رو به حساب تنوع طلبی ِ زیادم بگذارید و اینکه یه جا بند نمی شم.

هیچ وقت تو وبلاگام دنبال جذب مخاطب نبودم.هرچند هر کی خواسته باهام دوست باشه

خیلی خوشحال شدم و با آغوش باز استقبال کردم. این جای جدید هم که می رم

امکانتش انقدری هست که بشه فقط همونایی که می خوام نوشته های منو بخونن.

به جز اونایی که آی دی جیمیل دارن و من باهاشون در تماسم، یه "داش ابرام" می مونه

و یه "سیما" و یه "تینا" که به موقع خبرشون می کنم.

  البته آبجی ستاره که حقش حسابی محفوظه


انتظار خبری نیست

مرا

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس

 برو آنجا كه تو را منتظرند


فعلا خداحافظ  :)





فریاد و دیگر هیچ (شاملو)

فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا ست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سبز
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سبز برخاسته ایم
***
  امید آنچنان تواناست
که بسترها و سبزها ها زمزمه ئی بیش است !
فریادی
و دیگر
هیچ !

ما رایتُ اِلا جمیلا...

روی تلی از خاک ایستاده است و نظاره گر ِ جسدهایی ست که

هر کدام پاره ای از جگرش بوده اند/ هستند...

تمام زندگی اش انگار دارد مثل فیلمی از جلوی چشمانش رد می شود..

پنج سالش بیشتر نیست که مادرش تمام خانه را به او می سپارد.

می گوید: دخترم از این به بعد خانم خانه تویی...

یادش می آید بعد از آن را که پدرش دیگر روی خوش به خود ندید

یادش می آید شبی را که پدر در منزلش مهمان بود و سحر به مسجد رفت و دیگر...

یادش می آید صدای مبهمی که در اتاق کناری می گفت این تشت خون را بردارید خواهرم زینب

تاب ِ دیدنش را ندارد...

و حالا؛ اینجا...

تمام هستی اش را روی زمین که نه ؛ روی نیزه ها می بیند...

اما در آخر فقط گفت

جز زیبائی چیزی ندیدم

جز عشق

جز خدا

جز حق

و من ؛ همیشه این سوال را از خودم می پرسم، خواهری که تاب ندیدن ِ برادر نداشت،

دو سال دوری را چگونه سپری کرد؟

و جواب تمام صبوری هایش همان لحظه ای در شب ِ عاشورا که

برادر دست خود را روی سینه اش گذاشت و گفت تو باید صبوری کنی زینب.. صبوری...

غم عشقت بیابون پرورُم کرد
هوای بخت بی بال و پَرُم کرد
به مُو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرُم کرد



برادرجان سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری

چرا بر تن برادر سر نداري بميرم من مگر مادر نداري



پ.ن. درد دارم دردی عمیق...

پ.ن. اینا تصورات خودم بوده و بس


زندگی آهسته از شکل می افتد

خب راستش دلم خیلی می خواست برم خونه ی وحید اینا

آخه یه چند هفته ای بود پشت سر هم؛ همه ی سه شنبه شب ها با حضور وحید صبح می شد

و دلم خیلی می گرفت اگه تنها می بودم!

دیشبو دارم می گما حواستون هست که؟

عصری با وحید تو مترو قرار داشتم

یه برنامه ریزی ِ ردیف و مبسوط!

با وحید که خداحافظی کردم به جای اینکه برم متروی علم و صنعت سوار شم که برم سمت خونه خودمون،

همونجا -دور از چشم وحید- رفتم قسمت خانم ها ایستادم و رفتم سمت ِ خونه ی وحید اینا...

تلفنی به خونشون خبر دادم

بعدشم توسط خواهر شوهر گرام فهمیدم که وحید قطار بعدی ِ منو سوار شده و من ؟

"زودتر از اون می رسم"!!!!!

زودتر از اون رسیدم و سریع لباسامو عوض کردم و وحید ده دقیقه بعد از من رسید و من رو اونجا دید!! :D

وااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه حالی داد خدائیش :)

راستش هی می ترسیدم که وحید ناراحت بشه از اینکه من می دونستم

یه کم سرما خورده ست و ترجیح میده استراحت کنه و با این حال رفتم، اما این جوری نبود!



پ.ن. اون پست مجوز گرفت، به محض امکان می ذارمش اینجا

پ.ن. بازدَمِت ، دَمِ مَنه... نفس بکش...



یونیکورن ِ من، از ذهن تا مانیتور!

من فقط یادم بود که یه کارتونی بوده به اسم "یونیکورن"

فقط یادم می اومد که من اینو دیدم

اصلا ماجراش یادم نبود

یه تصویر ذهنی شبیه همین عکس پائین و دیگه هیچی...

اما هر وقت بهش فکر میکردم، یه چیزی ته ذهنم نقش می بست...

یه خاطره که انگار "delete" شده فقط؛ اما تو "trash" یه چیزایی ازش هست.

هر وقت هم تو ایتنرنت سرچ می کردم فقط یه عکس خیلی خیلی کوچولو می دیدم و

بیشتر تشنه می شدم تا خودشو پیدا کنم!

مامانم اما چیزای بیشتری یادشه؛

می گه خواهرم مهد کودک می رفته و از طرف مهد بردنش که این کارتون رو تو سینما ببینه.

من اون موقع چهارساله ام بوده.

ظاهرا کلی گریه کردم که منم می خوام برم سینما و ...

و مامانم منو برده سینما و دیدم...

"چه بامزه بودم!"

اما همین دو روز پیش می دونین چی شد؟

وحید این کارتون رو با بالاترین کیفیتی که فکرشو می کنین برام آورد!

 یکی از رویاهایی که برام خیلی دور بود حالا نزدیک شده،

احتمال داره همین امشب بشینم و یه سر به کودکیم بزنم!

اما قبلش یه حرف کوچولوی دیگه بزنم؟

راستش چون کلی خرده سفارش واسه وحید داشتم دیگه روم نمی شه

تو چشماش نگاه کنم و بگم که این مسافر کوچولو هم قسمتی از همون کودکیها محسوب میشه!

چه راهی بهتر از این جا؟

وحید جونم؟ :">


پ.ن. این وبلاگ هم گاهی مسبب ناراحتی می شه ها!!

پ.ن.  :(     :(      :(      :(

به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را...

همیشه وقتی یکی می میره فکرم می ره سمت ِ "اون دنیا"

دنیایی که هیچ چیز ازش نمی دونم/نمی دونیم..

اما کنجکاوم بهش

اینکه چه شکلیه، چه هوایی داره، آدما اونجا چی کار می کنن که حوصله شون سر نره...

فامیلا همدیگه رو تو برزخ می شناسن؟

مهمونی می رن؟

غذا می خورن؟

..بگذریم...

باز هم یه آدم خوب ِ دیگه رفت..

هرچند تو زمان حیاتش هم اون قدر ظلم کشیده بود و اون قدر مهجور مونده بود که

نمی شد از وجودش فیض برد -البته کم کاری از ما هم بوده-

و ما طبق عادت دیرینه مون، حالا که مُرده، یادمون افتاده که همچین کسی بوده و ...

خدایش بیامرزد و ما رو نیز مثل او "عاقبت به خیر" فرماید که همچین مُردنی نصیبمان شود

که محرم باشد و عزای امام حسین و قرین ِ روز عاشورا و تاسوعا...

اینکه اون دنیا چه شکلیه؛ یه رازه بین خدا و آدمهای مُرده و ما تا نَمیریم نمی تونیم سردربیاریم...

ما هم روزی خواهیم رفت..

ره توشه ی مان چیست؟



پ.ن. از حالا بگما! دلتون رو خیلی خوش نکنید به اون پست طنز چون وزارت ارشاد (وحید)

باید مجوز پخش بده و این چیزی که من نوشتم کلی دردسر داره تا مجوز بگیره...

پ.ن. خوب شد ما همین هفته ی پیش چهارشنبه شب، مراسم پر فیض شب چله را انجام دادیم

وگرنه که امشب کی حس وحال ِ شب یلدا داشت؟

پ.ن. عکسی که توش بهت گفتم "وحید بخند" و تو

مثل همیشه ی عکسهای با خنده ات "کمی لبخند" چاشنی ِ صورت ِ مهربونت کردی،

رو گوشه ی مانیتور باز گذاشته ام تا ببینمت و منتظر فردا باشم... :)

پ.ن. امشب یه نماز بین مغرب و اعشا هست به اسم "نماز میت" که میشه برای اون مرحوم بخونیم.

شاید کمترین کاریه که می تونیم انجام بدیم و آثارش به خودمون هم برمیگرده..




یه روزی؛ یه جایی؛ صبر داشته باش..

تمام رویاها و آرزوهایی که به فکرت می رسه رو بنویس.

چه بزرگ چه کوچیک...

چه محال چه ممکن..!

بنویس.. بنویس...


اون وقت محال و ممکن ها رو تو دوتا دسته جدا کن از هم...

ممکن ها رو که می دونی همین چند وقته بهشون می رسی رو بذار یه گوشه و بی خیالشون بشو..

اون آرزوهای محالی که می دونی خیلی خیلی بعیده بهشون برسی،

یا اصلا "هیچ وقت" بهشون نمی رسی رو بذار دم دستت و هر روز نگاشون کن

و بهشون فکر کن و باهاشون زندگی کن...


با رویاهای محالت، رویاهایی که فقط چون "رویا" هستن؛ شیرینن و امید ِ زندگی کردن می دن..!



پ.ن. بعضی آدما تو زندگی ِ ما هستن که منتظریم فقط ازمون بپرسن "اصل حالت چطوره؟"

یا مثلا "خوبی؟" ، "از زندگیت راضی هستی؟" یا...

تا این سوالو می پرسن سفره دلمون رو باز میکنیم و از زمین و زمان شکایت می کنیم

گریه هم که خودش میاد... بعدش آروم و سبک بال با خیال راحت از این موضوع

که تمام اون حرفا یه جایی بین تو و اون خاک شده و هیچ کجای دنیا درز نمی کنه،

به بقیه ی زندگی ادامه می دیم.

من یه دونه از این آدما تو زندگیم دارم اما جدیدا به یه نتیجه ی اساسی رسیدم...

اونم این که چون اون آدم هست و می تونم براش از دردام بگم، درد دل کردن با وحید رو بلد نیستم!

و این موضوع اصلا خوب نیست...

پ.ن. اینم یه خبر

پ.ن. یه مطلب طنز دارم که یکی دو هفته ای نوشتنش به تعویق می افته! :)


سراومد زمستون...

سلام.

ماجرای اس مس کپی کردنهای من سه هفته به طول انجامید و در شامگاه دوشنبه تموم شد...

تو اون روزا من یه حال و هوای دیگه ای داشتم...

اولاش خیلی خوشحال بودم،

میانه های راه بیشتر دلگیر می شدم و گاهی کارم به گریه هم می کشید! چرا؟

چون گمان می کردم پارسال هیجان بیشتری داشتیم اما حالا نداریم..

البته فقط گمان می کردم؛

یه اتفاق بدی هم که این وسطا افتاد این بود که حدود 35تا از اس مس ها رو من وقتی کپی کردم،

ذخیره نکرده بودم و در نتیجه از دست رفتند :(

اما یکی از مهمترین و جیگرترین اس مس ها مربوط میشه به پنجم اردیبهشت صبح ساعت حدود ده و نیم،

از وحید به من در اولین روز ِ شروع ِ زندگی ِ "رسمی"مون :

سلام به همسفر زندگیم. چطوری؟ صبحت به خیر :-*

اگه می تونی زنگ بزن.



حجم قابل توجهی از اس مس ها هم حاوی ِ همچین متنی از طرف وحید بود:

"عزیزم من یه ربع دیرتر می رسم سر ِ قرار"...


پ.ن. خبر آمد، خبری در راه است...

پ.ن. خدا جون مرسی که به حرفم گوش کردی!

گرچه ممکنه ربطی به دعای من نداشته باشه و خوبی ِ خود ِ وحید بوده این لطفی که بهش کردی!

در هر صورت ممنونم خدای خوبم... چون دیگه حداقل خیالم راحته که خنده هاش از یه بابتی واقعی تر شد..

پ.ن. یه گلدونه ی دل شکسته که حرف ِ دیگران، تمام ِ وجودشو بغض کرده،

قطعا نمی تونه شادابی ِ همیشه اش رو داشته باشه وحید جونم... جبران می کنم

پ.ن. راستی!عقدمون پنج ماهه شد!! مبارک باشد این شادی...




بیا ره توشه برداریم...

شش ماه گذشت...

شش ماه روزهای تلخ توی شهرمون و روزهای شیرین توی خونه مون...

تلاقی ِ شیرین ترین روزهام با تلخ ترین روزهایی که شهرم تجربه کرده خیلی سخت بود!

نمی دونستم بخندم یا بگریم...

روزهایی رو تجربه کردم و چیزهایی دیدم که هیچ وقت فکرشو نمی کردم..

تازه خیلی هاشو هم نذاشت تجربه کنم و یه جورایی شانس آوردم،

چون اصلا تحمل دیدن هیچ کدومشون رو نداشتم...

اما این شش ماه خیلی زود گذشت، نه واسه خاطر اینکه خوش بودیم؛ نه!

هر روز هر کدوممون یه جورایی تو حرفامون تو وبلاگمون یا تو نگاهمون نشون دادیم

که این روزهای خاکستری و خونی ِ شهر رو دوست نداریم...

اما خب ما که این وسط چیزی از دست ندادیم!

فوقش حقوقمون کم شد؛رای مون شمرده نشد؛ اما مهم نبودن هیچ کدوم...

این وسط خیلی ها خانواده شون ، کارشون ، یا حتی سلامتیشون و جونشون رو از دست دادن و...

من دعا میکنم همه ی اینا ارزشش رو داشته باشه و یه اتفاق های خوبی بیوفته...

اما یه چیزایی هست که باید تجربه کنیم،

این جوری درک تاریخ برامون راحت تره...

مثلا؛

می فهمیم "قرآن ِ سر ِ نیزه" یعنی چی؟

مجبورمون می کنه که "فکر" کنیم..

کورکورانه راه نریم و عمل نکنیم؛  

حق رو پیدا کنیم و ذات ِ باطل رو بیابیم نه که اینکه به آدمها تکیه کنیم

و از آدمهای "عادی" که نه تنها هیچ تفاوتی با ما ندارن، بلکه بسته به تصمیماتشون

حتی از ما پست تر هم هستن؛ تبعیت کنیم...

این جوری شاید، فقط شاید بتونیم ایمانمون رو قوی تر کنیم و شانس بیاریم راه رو اشتباهی نریم...


همه اینا رو گفتم که بگم؛ محرم داره میاد...

محرمی که براش کلی ارزش قائلم؛ اما اولین باریه که از اومدنش احساس خوبی ندارم...

و می گم کاش از راه نمی رسید...

چون حس میکنم همه ی عزاداری ها اون قدر ظاهریه که به نظرم بد و زشت میاد...

دلم نمی خواد برم تو مجلسی بشینم به خاطر حرفهایی که سخنران می زنه گریه کنم،

بااینکه تمام وجودم پر می زنه واسه اون بی طاقتی های ظهر عاشورا و شب تاسوعا...

دنبال راهی می گشتم تو این چند روز تا یه جور دیگه دینی که سیدالشهدا به گردنم گذاشته،

ادا کنم، و دنبال کسی که بتونه کمکم کنه...

باز دریچه ای وا شده رو به من..

دری از درهای رحمت الهی، برای من که دنبال تازه ترین هام...

و دنبال راهی که به سمت خدا باشه..

خدای دوست داشتنی ام؛ خدای مهربونم که هیچ نقصی نداره و واسه همینه من خیلی دوستش دارم

و خیلی سعی می کنم بپرستمش و ستایشش کنم...


************************

پ.ن. بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

پ.ن. کتابهای پیشنهادی ِ دکتر شیری :  دوکتاب استثنایی از دکتر مهاجرانی هست به نامهای انقلاب عاشورا و پیام آور عاشورا...هردوشون عجیبند از دقت  زیبایی و راحت خوندن

شراب تلخ می خواهم...

   زمستون ِ هشتادو پنج بود یا شش نمیدونم...

   حتی اینکه زمستون بود یا یه فصل دیگه هم؛ اصلا یادم نیست!

   غروب بود اما..

   خیلی اتفاقی طلوع قرص ِ کامل ماه رو کنار کسی _کسی که بعدها غریبه شد_نظاره گر بودم

   و تا مدتها به یاد اون غروب که می افتادم فکر می کردم "شیرین ترین" لحظه ی عمرم بوده...

   طلوع ماه واقعا برام لذت بخش بود..

   حالا اما دلم می سوزه، چون هر وقت قرص کامل ماه رو میبینم،یاد اون غروب می افتم

   و تلخی اش نمی ذاره شیرینیش رو به خاطر بیارم...

   از اون روزها خیلی گذشته و "من" خیلی عوض شدم...

   از اون غروب شیرین تر تو زندگیم دقیقا از پارسال شروع شده که همه شما شرح

   و تفصیلش رو بهتر از من می دونین...

   و شیرین ترینشون همین دیشب بود!

      طبق عادت هر هفته که یک شنبه ها وحید رو می دیدم،

      دیروز هم از صبح امیدواری به خودم می دادم تا حوصله ام بیاد سرجاش و بتونم به کارام برسم

      اما ظهر که باوحید تلفنی صحبت کردم متوجه شدم که باید بره جایی و امروز به من وصال نمی ده!

      به زور تا چهار و نیم تو اداره بودم و بعدش چون کلی بی حوصله و کسل بودم راهی ِ خونه شدم...

      توی راه نمی دونم چرا مدام یه چیزی تو دلم می گفت الانه که وحید زنگ بزنه

      و بگه که کارشو بعدا انجام می ده و الان برم مترو که ببینمش!

      اما نشد و من رسیدم دم ِ خونه؛ هیچ کس خونه نبود و کلید نداشتم

      واسه همینم یک ساعت و  ربع پشت در موندم و تو اون مدت اس مس کپی کردم!

      اما از زور ناراحتی دلم میخواست بشینم رو زمین و گریه کنم!

      بالاخره مامان اومد و تونستم برم تو خونه،اونقد حالم بد بود

      که با همون لباسای بیرونم کنار بخاری گرفتم خوابیدم..

      به نظرم یکی دوباری وحید تک زنگ زد  اما اصلا دلم نمی خواست تو اون ناراحتی باهاش حرف بزنم،

      اما بالاخره حرف زدم...

      بهش گفتم "یک شنبه های منو دیگه به کسی یا کاری دیگه ات تخصیص نده!" ..

      بعدشم یه کم حرف زدم و از نگرانی ام گفتم که دلم نمی خواد کسی رد بزنه و وبلاگمو پیدا کنه و..

      باهام حرف زد و سعی کرد نگرانیم رو برطرف کنه...

      گوشی رو که قطع کردم کمی بهتر شده بودم و به خودم می گفتم

     اگه بتونم تا سه شنبه صبر کنم ایشالله وحید رو می بینم.

     درست نیم ساعت گذشته بود که وحید زنگ زد و گفت که از دانشگاه اومدم بیرون

     و اگه بخوای میام پیشت!

     منو می گی؟

     انگار ایدز گرفته باشم و بهم خبر داده باشن که واکسنش درست شده و می تونم خوب شم!

     در همین حد حالم خوب شده بود و بعد از قطع کردن ِ گوشی جلو مامان، بابام بالا و پائین پریدم و گفتم:

امشب مهمون داریم؛ وحید داره میاد اینجا!


     پ.ن. کاش از اول می دونستم،توی دستهای نجیبت؛کلیدی داری برای ِ زخم ِ این همیشه خسته...

     پ.ن. اسم مس ها تقریبا تموم شده ست، توضیح بیشترش رو بعدا می دم بهتون...

     پ.ن. دلیل مفصل نوشتن ِ اتفاقات ِ دیروزم این بود که می خواستم

     یه جایی ثبت بشه این شادی ِ بی پایان ِ دیشبم! وحید جون بازم از این کارا بکن! :)

     پ.ن. بعدا می گم ;)